مؤلف مجهول
137
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
روزى به خاطرش رسيد كه تا اين زمان از خانه بيرون نرفتم و گرد خانه خود نديدم ، يكبارى « 1 » به در آيم تا ببينم كه اطراف خانه من چگونه است ؟ از خانه بيرون رفت و به هر جانب مىنگريست . به ناگاه عورت صاحبجمالى بزرگوار را از دور ديد كه عجب صنمى دلفريب « 2 » كه « 3 » به صورت آدم « 4 » اما در معنى حور يا پرى است . بىاختيار شد و به سر « 5 » دويد و نزديك او رسيد ، و چنگ بر دامن او زد ، و در پاى مبارك وى افتاد ، و روى به كف پاى وى ماليد و گريه انگيز كرد « 6 » و گفت : اى دلبر ! آدمى يا حورى يا فرشتهاى كه دل از من به يكبارگى بردى و بىاختيارم ساختى و بىقرارم كردى ؟ از براى خدا بر حال من افتاده رحم كن ! بزرگوار در قهر شد و دامن چيد « 7 » و گفت : اى بدبخت ! ملك « 8 » خداى تعالى ترانه از براى اين آفريد كه اين نوع سخنان گويى و اين فعل از تو صادر شود كه دست در دامن نامحرمى بزنى ، بلكه « 9 » از براى اين آفريد كه او را جويى و راه او را پويى و هميشه ذكر او گويى « 10 » و مستوره باشى ، كه كسى ترا نبيند و سخن نگويد . و خود را به نامحرم ننمائى كه از سرتاپا عورتى ، و ديدن نامحرم حرامست . و هركه مرتكب امر حرامست عاصى است و مستحل او كافر است . و اگر نامحرمى « 11 » به تو حكايت كند ، بايد كه در مقام منع شوى ، و قبول نكنى و گوش ندارى و ناخوشى بكنى . چه جاى آنكه خود آيى و اينگونه حكايت به نامحرمى « 12 » بكنى . شرمت نمىآيد كه حق سبحانه و تعالى حاضر و ناظر است و عالم بر احوال بندههاست ؟ برو به راه خود كه به قهر قهار پيش مىآيى و به غضب جبار مبتلا مىگردى . « 13 » اين بگفت و بازگشت و به خلوت خود درون رفت ، و به خداى تعالى ناليد كه : اى پروردگار من و جملهء جهانيان ! اين چه بود كه تا اين زمان در خلوتم داشتى و روى نامحرمم « 14 » ننمودى و سخن نامحرمان نشنواندى ؟ اگرچه نارسيدهها را هيچكس نامحرم نيست . اين زمان كه به حد بلوغ رسيدم و بالغ شدم و به همه نامحرم گشتم ، و نظر كردن در نامحرمان حرامست و سخن گفتن و شنيدن نيز ، به بيرون رفتنم راغب ساختى ، و چشمم را به نامحرم انداختى ، و چشم نامحرم را بر من افكندى ؟ ازين رهگذر به عذاب ابدى خواهم انداختنم « 15 » ؟ خود كردى « 16 » و فردا من معاقب خواهم شد ؟ درين حين از هاتف آواز آمد كه : اى عبد الرحيم ! محل امتحان اكنون است . تا اين زمان صغير بودى و از
--> ( 1 ) - ب : يكبار ( 2 ) - ب : دلفريبى ( 3 ) - ب ، ت : - كه ( 4 ) - ب : آدمى ( 5 ) - ب ، ت : - بسر ( 6 ) - ب ، ت : گريه آغاز كرد ( 7 ) - ب ، ت : دامن درچيد ( 8 ) - ب : - ملك ( 9 ) - ت : بلك ( 10 ) - ب : + و مستغفره ( 11 ) - ب : نامحرم ( 12 ) - ب : به نامحرم ( 13 ) - الف ، ت : - مبتلا مىگردى ( 14 ) - ب : نامحرم ننمودى ( 15 ) - ب : خواهى مبتلا كردن ( 16 ) - ب : - خود كردى